تبليغاتX
بخوان به نام گل سرخ
ادبیات شعر
kissوقتی سرت را بر روی شانه اش می گذاری

                                                          مرا بیاد ار

وقتی در نی نی چشمانش غرق می شوی

                                                        مرا بیاد ار

انگاه که دستانت عاشقانه بر پیکرش می لغزند

                                                        مرا بیاد ار

مرا بیاد ار   و بیاد ار که بی تو دستان من تقلای بیهده ای را تکرار می کنند.

و چشمانم از فرط انتظار به گور خالی مردگان مانندند.

و سرم از یاد برده است که می توان تکیه گاهی داشت.

عکسها از سایتhttp://blog.leomoon.net

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط روژین | 
  • اين ذهن ماست كه ما را شاد يا نا شاد بد بخت يا سعادتمند غني يا فقير مي سازد زندگي همچون رود خانه اي است كه هميشه جريان دارد
    و اگر مسير خود را اگاهانه و از روي قصد معين نكنيد دستخوش امواج ان خواهيد شد اگر تخم هاي فكري و جسمي هدفي را كه در نظر داريد نكاريد علف هاي هرزه خود بخود سبز
    خواهند شد اگر ما ذهن و روحيات خود را اگاهانه رهبري نكنيم ممكن است محيط  ما تصادفا روحيات نا مطلوبي در ما ايجاد كند نتايج ممكن است وخيم
    باشند پس بسيار ضروري است كه ما هر روزه بر دروازه ذهن خود نگهباني بگماريم تا بدانيم چه تصوراتي به طور دائم در ذهن ما ايجاد مي شود بايد
    باغ ذهن خود را هر روز وجين كنيم.
    ترديدها به ما خيانت مي كنند و ما را از كوشش بر حذر مي دارند و از پيروزيهايي كه به احتمال زياد نصيب ما خواهد شد محروم مي سازند.
    اولين كليد براي رسيدن به ثروت و خوشبختي ان است كه بدانيد چگونه با ياس و دلسردي مبارزه كنيد اگر مي خواهيد همان چيزي بشويد كه استعداد و استحقاقش را داريد هر كاري از دستتان بر مي ايد بكنيد
    هر چه مقدور است بشنويد  هر چه مي توانيد ببينيد  ياد بگيريد كه با ياس مبارزه كنيد ياس روياها و ارزوها را نا بود مي كند هميشه چنين است دلسردي برداشتهاي مثبت را به منفي و قدرت روحي را به ضعف مبدل مي كند.
    بزرگترين زيان تفكر منفي از بين رفتن انضباط است هدف نيز از بين مي رود.
    براي اينكه در دراز مدت  هميشه موفق باشيد بايد ياد بگيريد كه نا كامي هاي خود را تحت نظم در اوريد مي خواهم نكته اي را به شما خاطر نشان كنم موفقيت چيزي نيست مگر مجموعه اي از همين ناكامي ها.
    هر جا موفقيت بزرگي ببينيد انبوهي از ناكامي ها را در مسير ان مشاهده مي كنيد هر كس خلاف اين مطلب را بگويد از موفقيت چيزي نمي داند افراد دو دسته اند :كساني كه بر ناكامي هاي خود فائق امده اند و كساني كه مي گويند: كاش بر ياس ها و نا كامي هاي خود غلبه مي كردم.
    ميوه تا سبز است رشد مي كند وقتي كه رسيد پلاسيده مي شود شما هم تا زماني كه سبز هستيد رشد مي كنيد هر اتفاقي مي تواند فرصتي براي رشد باشد يا دليلي براي زوال. بازنشستگي را مي توان فرصتي براي تلاش بيشتر و زندگي پر بارتر ديد يا پايان زندگي شغلي.
    سعي كنيد هميشه خود را با هدفهاي خود مقايسه كنيد نه با دوستان و همقطاران زيرا هميشه مي توان افرادي را يافت كه در سطحي پايين تر از ما باشند بايد ببينيد كه قابليت هاي شما چيست؟
    و خواسته هاي شما كدام است نه اينكه ديگران چه كرده اند و مي كنند؟
    به سوي كاميابي (انتوني رابينز)
    اين عبارتهاي شفا بخش را با خود تكرار كنيد و به نيروي انها ايمان داشته باشيد:
    من از قدرت و زيبايي سرشارم .من به قدرت خود اعتماد دارم .
    با خدمت كردن فرمانروايي مي كنم و با فرمانروايي خدمت مي كنم.
    من در حال نظم دادن به زندگي خود هستم و براي شروع جديد خود را مهيا مي كنم.
    اتچه برايم رخ مي دهد موجب رشد و گسترش من مي گردد.
    من از تنهايي خود لذت مي برم هر زمان كه بخواهم مي توانم به تنهايي خود خاتمه دهم .
    من حق دارم از انگيزه هاي زندگي و احساسات  واقعي خود پيروي كنم.
    من از زندگي و زنده بودن به بهترين وجه لذت مي برم.
    هر طوفاني ريشه هاي مرا محكم تر مي كند.
    هر رويدادي در زندگي ام مرا به مقصد نهايي ام نزديكتر مي كند.
    بهترين وظيفه من در زندگي ام اين است كه با خود صادق بمانم.
    من خوبي ها و زيبايي هارا به زندگي خود دعوت مي كنم و با تمام وجود به انها خوش امد مي گويم
    من به ارزوها و انگيزه هاي خود اعتماد دارم پذيرش انها  مرا سر زنده تر و غني تر مي سازد.
    حال نفس عميقي كشيده و كاملا اين لحظه را احساس كنيد اگر تنها هستيد از انزواي خود بهره مند شويد اگر با ديگران هستيد از حضور انها لذت ببريد
    اگر كاري داريد كه بايد انجام دهيد با صميميتي خاموش انجام دهيد.
    با احساسات خود صادق باشيد شما نمي بايست به دليل خشنودي افراد ديگر با احساسات  خود سازشكارانه رفتار كنيد چون با انجام اين كار خود و احساستان را نفي مي كنيد و اين پرتو زيبايي شما را زايل مي كند .
    سرفراز و شاد باشيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط روژین | 

به ياد فروغ فرخزادجاودانه فروغ

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستان غبار الود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها  ديروزها

 

و مرگ او در 24 بهمن 1345 فرا رسيد

او "اسير به دنيا امد "سر بر "ديوار" زندگي كوفت.

"عصيان" كرد ودر تلاش "تولدي ديگر " براي خودش و براي دنيا بود

 و در" اغاز فصلي سرد"چشم از جهان فرو بست

 

و همه اينها در جثه ي كوچك پرنده اي است كه پروازش را به خاطر می سپاریم..

 

 

به جستجوي تو *

بر درگاه كوه مي گريم.

در استانه ي دريا و علف

به جستجوي تو

در معبر بادها مي گريم

در چار راه فصول

در چارچوب شكسته ي پنجره اي كه اسمان ابر الوده را قابي

كهنه مي گيرد

...........

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تا چند

ورق خواهد خورد؟

............

متبرك  باد نام تو!

 

* احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط روژین | 
روز هاي ملال"
روزهاي ملال و تو بيقرار
روزهاي بي شكل بي رنگ بي انتظار
بي هيچ اثر و نشانه اي در خاطرت
روزهايي كه بعدها با هيچ تلنگري به خاطر نمي ايند
روزهاي تكرار تكرار تكرار
جستجو در پي هيچ
 صبحهاي پيچ در پيچ 
ظهرهاي نفس گير
شب هاي فراموشي


مي ايستي و مي گذاري زندگي از تو بگذرد
و گذرش جز ملال حاصلي ندارد
روزهاي يكنواخت و بي حاصل.


*****************************************


تمام راهها بيهوده اند
وقتي  مرا به تو نمي رسانند
تمام رازها بيهوده اند
وقتي تو نيستي كه رازي به گوشم بخواني
مرا به لبخندي ميهمان كن
 شبي نه! ساعتي نه!
به لبخندي ميهمانم كن!!!!


وچند هايكو:

تنها چيز نو پرستوان اند
در اسمان شهر.

"كوسائو"

تند باد خزان
با اواز من در من مي وزد
چه شاد و چه مهربان اند!
اگر بار ديگر به جهان بر ايم
شايد پروانه ايي  در كشتزاران باشم.

 

بهار هنوز عمقي ندارد
فقط باد است كه سفر مي كند
از درختي به درختي 
"ازو"

در پس هيچ دريچه يي
شعله ي شمعي نمي جنبد
عشق به ديار ديگر كوچيده است.

در پس پنجره ي كوچك 
شمعي-
شب بي پايان وصال!

"شعر ژاپني سن ريو"

این ترانه را حتما شنیدید شهرام صولتی خونده شعرش نمی دونم از کیه:

هنوز هم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه

نگاههای پر از مهرش  پناه خستگی ام باشه

میگن جوینده یابنده است

ولی پاهای من خسته است

من حتی با همین پاها

می رم تا حدی که جا هست

......................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط روژین | 

interview with god
i dreamed i had an interview with god.
(so you would like to interview me?)god asked.
(if you have the time) i said
god smiled: my time is eternity.
what questions do you have in mind for me?
what surprises you must about human kind?
god answered.......
that they get bored with child hood .
they rush to grow up and then long to be children again.
that they lose their health to make money
and them lose their money to restore their health.
that by thin king anxiously about the future
they forget the present
such that  they live in neither the present not the future.
that they live as they will never die
and die as if they had never lived.
 gods hand took mine and we were silent for a while .
and then i asled........
as the creator of peopl what are sone of liftes lessons you want them to learn?
god replied with a smile
to learn they cannot make anyone love them.
 what they can do is let themselves be loved.
to learn that it is not good to compare themselves to otheres.
to learn that a rich person is one who has the mast but is one who needs the least.
to learn that it take only a few seconds to open profound wounds in persons love
and it takes mony years to heal them.
to learn to forgive by practicing forgiveness.
to learn that there are persons who love them dearly.
but simply do not know haw to express or show their feelings.
to learn that two people can look at the same thing and see it differently.
to learn that it is not always enough that they be forgiven by others.
 they must forgiven themselves
and to learn that i here always.
:
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو  كني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد؟
خدا لبخند زد.
"وقت من ابدي است."
چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟
"چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟"
خدا پاسخ داد:
اينكه انها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
اينكه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.
اينكه با نگراني نسبت به اينده  زمان حال  فراموششان مي شود.
انچنان كه ديگر نه در اينده زندگي مي كنند و نه در حال .
اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.
بعد پرسيدم ....
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي  نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم. وسالها وقت لازم  خواهد بود تا ان زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند كساني هستند كه  انها را عميقا دوست دارند.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و انرا متفاوت ببينند.
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران را ببخشند بكه خودشان  هم بايد خود را ببخشند. و ياد بگيرند كه
من اينجا هستم هميشه.

نویسنده:دیتا استریلکند  مترجم:علی محب خسروی

از نشریه پیام یار

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 5 بعد از ظهر  توسط روژین | 
اولين باره كه بدون فكر قبلي و كاملا في البداهه دارم اپ مي كنم

فردا امتحان زبان دارم (مكالمه) يا فرار از درسه يا يه جور سر در گمي

 مزمن كه سالهاست دست از سرم بر نمي داره انگار درمان هم نداره

دلزدگي از هر چه هست و خواستن هر چه نيست.

نمي دونم چرا هر چه را كه مي خواهم نمي بينم و هر چرا كه مي بينم

نمي خواهم اين خيلي وحشتناكه كه هيچ چيز تو رو ارضا نكنه

وقتي دور و بريهات مي تونن به ساده ترين چيزها دل خوش كنن تو بموني و

ارزوهاي كه هيچ كس دركشون نمي كنه بعد مثل يه پرنده تو قفس خودتو

به اين در و اون در بزني شايد يكي از اين درها اون بهشت موعود تو باشه

و هيچوقت نفهمي چي مي خواي و كي هستي؟

هي كتاب بخوني وبخواي لاي صفحاتش خودتو پيدا كني ولي بدتر گم شي

چنان گم كه كسي هم ديگه اگه بخواد نتونه پيدات كنه

كاش ميفهميدم چي ميخوام؟كاش مي دونستم كيم؟

در زماني كه شايد فرصت خوبي بود برا خود شناسي افسار زندگيتو

 دستشون مي گيرن و به چشمهات چشم بند مي بنند و مثل اسبهاي

عصاري دنبال خودشون مي كشنت و تا به خودت بياي مي بيني

نصف سرنوشتت پاك شده حالا ديگه نه خودتي نه اوني كه اونا ميخوان

يه موجود سردر گم كه از هيچي خوشحال نميشه نمي دونم

بقيه ي مردم چه جوري زندگي مي كنن ؟چرا اين مرض بايد گريبانگير

من ميشد؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط روژین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه هستی من ایه ی تاریکی است که ترا تکرار کنان به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این ایه ترا اه کشیدم "اه "من در این ایه ترا به درخت و اب و اتش پیوند زدم

پیوندهای روزانه
راهیان سپیده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
عشق چیست؟
کالبد اثیری و چاکراها
پیوندها
اونگ خاطره ها
امید به زندگی را اینجا بیابید
من و ام اس
استامینوفن
مرد بارانی
فر ایزدی
یک پسر 8 ساله با نمک که وبلاگ نویسه
عباس معروفي
,وبلاگهاي به روز شده
گلهاي اسمان (نسيم)
ما راويان قصه هاي رفته از ياديم
ارتش سايه ها
ذهن سوخته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

wmpcd://0/1